تبليغاتX
Je t'aime























Je t'aime

ما چون ز دری پای کشیدیم ... کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ... بریدیم


دل نیست کبوتر که چو برخاست ... نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم ... پریدیم


رم دادن صید خود ... از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ... رمیدیم





نوشته شده در 90/06/21ساعت 21 توسط سارا|

حرفهايم را تعبير کردی

سكوتم را تفسير

ديروزم را فراموش

به نبودنم مشكوك بودی

در بودنم مردد

از هيچ گلايه ساختی

از همه چيز بهانه


من ؛ كجاي اين نمايش بودم؟؟؟

نوشته شده در 90/06/17ساعت 21 توسط سارا|

همان روزی که بین ماندن و رفتن شک کردی

باید می رفتی

بی معطلی

چون

نمی بایست کار به شک می کشید

همان لحظه شک

کار تمام شد

...

نوشته شده در 90/05/29ساعت 21 توسط سارا|

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

نوشته شده در 90/05/27ساعت 15 توسط سارا|




به جست و جوی تو

بر درگاه کوه گریستم

در آستانه دریا و علف


به جستجوی تو

در معبر بادها گریستم

در چار راه فصول

در چارچوب شکسته پنجره ای

که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد


به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

چقدر

چقدر

ورق خورد

نوشته شده در 90/02/09ساعت 23 توسط سارا|

ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پر شوکت من

ای با تو من گشته بسیار در کوچه های بزرگ نجابت

ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت

در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود


در کوچه باغ گل ساکت نازهایت

در کوچه باغ گل سرخ شرمم

در کوچه های نوازش

در کوچه های چه شبهای بسیارتا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن

در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند

گهگاه اگر از سخن باز می ماند

افسون پاک منش پیش می راند

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک

ای شط زیبای پر شوکت من

ای رفته تا دور دستان

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

روشنترین همنشین شب غربت تو ؟

ای همنشین قدیم شب غربت من

ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه

در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست


که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟
نوشته شده در 90/01/06ساعت 15 توسط سارا|

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

هزار جان عزیزت فدای جان، ای دوست
 
چنان به دام تو اُلفَت گرفت مرغ دلم

که یاد می‌نکند عهد آشیان ای دوست
 
گَرَم تو در نگُشایی کجا توانم رفت؟

به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست
 
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست

بگو:«بیار» که گویم:«بگیر هان ای دوست»
 
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست
 
جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی

چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست
 
به لطف اگر بخوری خون من روا باشد

به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست
 
مناسب لبِ لعلتْ حدیث بایستی

جوابِ تلخْ بدیعست از آن دهان ای دوست
 
مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش

اگر مراد تو قتلست، وارهان ای دوست!
 
که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟

به دوستی که غلط می‌برد گُمان ای دوست
 
که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار

ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست

نوشته شده در 89/10/23ساعت 12 توسط سارا|

نوشته شده در 89/10/17ساعت 12 توسط سارا|

اگر مرادِ تو ای دوست بی مرادیِ ماست

مرادِ خویش دگرباره من نخواهم خواست 

 اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش

خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
نوشته شده در 89/09/27ساعت 14 توسط سارا|

  بیا برویم روبه روی باد شمال

  آن سوی پرچین گریه ها

  آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است

  همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست

  می توانیم حتی بدون تکلم خاطره ای کامل شویم

  می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ی ساده قناعت کنیم

  من حدس می زنم از آغاز آن همه سال و ماه

  هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد خواهم آورد

  من خودم هستم،

  بی خودی این آینه را روبروی خاطره مگیر

  هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است

  تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم ...

  دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

  صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

  صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود

  صبوری می کنم تا طلوع تبسم...

  صبوری می کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ...

  تا مرگ، خسته از دق البابِ نوبتم

  آهسته... زیر لب، چیزی، حرفی، سخنی

  مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت

  مرا نمی‌شناسد مرگ

  يا کودک است هنوز!

  حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده ی آشنا

  تا تو دوباره بازآیی

  من هم هنوز عاشق خواهم بود!  

نوشته شده در 89/08/03ساعت 23 توسط سارا|


آخرين مطالب
» پایان
» ؟؟؟
» باید می رفتی
» نشد!
» ...
» ای رفته تا دور دستان
» ای دوست
» تو جام بیاور*من جان
» مرادِ تو
» بیا برویم...
Design By : Pars Skin